
شادمانه زیستن را از دل آموختم :
به دل گفتم :ای عشق نامیرای من ،شادمانی را بر من چنان آموز که هرگز افسرده خاطر نشوم .
گفت:تو را اگر به بازار مکاره عشق بردم ودم فروبستی وسخنی از روی اکراه و یا شعف بر زبان نراندی،
آنگاه به تو خواهم آموخت که چگونه همواره در شادمانی زندگی کنی؟
گفتم :باشد فرمانبردارم کنون.
گفت:پس بر نیکبختی خویش اندیشه کن.
گفتم :من و نیکبختی چه نسبتی با هم داریم!
گفت:تو را حکمت آموختم که نیکبخت باشی.
گفتم:حکمت تو را فراموش کردم .
گفت:تو از بیخبران بودی و حاجت دل برآوردی.
گفتم:خبر از بیخبری خود نداشتم .
گفت :چه سان گویی که آواز عشق شنیدی و بوق وکرنا،بردستان برهنه از عشق و معرفت آویزان کردی و بر ثلاله ی معرفت خط بطلان کشیدن.
گفتم:وای بر من !مگر مرا معرفتی بود و من ندانستم قدر و منزلت آن را؟
گفت:باز هم نیک اندیشی فراموش کردی .ای نادان داناتر از دیگران.
گفتم:چگونه تعریفی کردی مرا؟که هم نادانم و هم دانا؟
گفت:بردل مگیر که تو را از کائنات گشایش فراوان است وبسیار که اگر خوب آموزش ببینی،به جایگاه زیبای ملکوتی خویش که همانا "عرفان"می باشد می رسی.
گفتم:هیهات از آمال بی انتهای نفس.
گفت :همانا بازار مکاره فروشان عشق ،همان نفس اماره خویشتنت می باشد که اگر به خوبی مهار نشود هرگز به سود تو نخواهد بود.
شادمان زی،کز خیال معرفت سوی دل،شاد و خرامان می رسد