X
تبلیغات
رایتل

نفس سبز

اگرخارم اگر خاشاک نکن کاری بسوزانم تن خشک وجودم را.کشم شعله زنم آتش همان دستی که خشکانیدتمام سبزی من را...

خدایا!

دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 12:32 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 1 نظر چاپ

خدایا

دلم مرهمی میخواهدازجنس خودت!

نزدیک...

بی آزار...

بخشنده...

بی منت...

یارسبز!

شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1392 06:36 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 2 نظر چاپ

آیندمون آینده ای روشن

حرف جدایی رو نزن با من

فردای خوبی پیش رومونه، دنیا به رفتار تو مدیونه

حالا که خوبیت عاشقم کرده

این عاشقه دور تو میگرده

از هرکس و هرچیز بهتر باش

با من از این هم مهربون تر باش

ترکم نکن

من بی تو بیمارم،دیونه وار دوست دارم

من پیشتم، تنهات نمیزارم

تا با منی هیچکی نمی تونه،قلب تورو از غم به لرزونه

تا با منی پشت سرت کوهه،روزای تو بی درد و اندوهه

هرچی که تو دستامه می بخشم

دنیای من شعرامه می بخشم

می بخشم از عمرم به تو حتی

وقتی نباشی میرم از دنیا...

 

برای من

چهارشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1392 06:32 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 2 نظر چاپ

http://yashilyar10.blogsky.com/1392/11/15/post-420/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C

پاییزرادوست دارم اگربارانش برای شستن غمهاباشد!

چهارشنبه 24 مهر‌ماه سال 1392 10:56 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 1 نظر چاپ

پاییز خوبی است
همه چیز در تعادل است
عشق
غم
اندوه
تنهایی
آفتاب داغ پیش از ظهر
و نسیم خنک بعد از ظهر.
به باران دل نبند
که هر چهار فصل،
دیوانه‌ات خواهد کرد:
اگر ببارد، از شوق
اگر نبارد، از دلتنگی.

خدایا!

یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392 12:44 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 3 نظر چاپ

گفتم : خدا آخه این همه سختی ؟ چرا ؟

گفت : * ان مع العسر یسرا *


" قطعا به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/6)


گفتم : واقعا ؟


گفت : * فان مع العسر یسرا *


" حتما به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/7)


گفتم : خوب خسته شدم دیگه ...


گفت : * لا تقنطوا من رحمة الله *


" از رحمت من نا امید نشو . " (زمر/53)


گفتم : انگار منو فراموش کردی ؟


گفت : * فاذ کرونی اذکرکم *


" منو یاد کن تا تو رو یاد کنم." (بقرة/152)


گفتم : تا کی باید صبر کرد؟


گفت : * و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبآ *


" تو چه می دونی ! شاید موعدش نزدیک باشه " (احزاب/63)


گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اونموقع چکار کنم؟


گفت : *و اتبع ما یوحی الیک واصبرحتی یحکم الله *


" کارهایی رو که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خودم حکم کنم. (یونس/109)


ناخواسته گفتم : الهی و ربی من لیغیرک


گفت : * الیس الله بکاف عبده *


" من هم برای تو کافی ام " (زمر/36)


گفتم : تو خدایی و صبور ! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچیکه ... یک اشاره کنی


تمومه!


گفت : *عسی ان تحبوا شیئآ وهو شرّ لکم *


" شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه! " (بقرة/216)


گفتم : خدایا بعضی ها خیلی طعنه می زنن !!


گفتی : * و ذر الّذین اتّخذوا دینهم و لعباً و لهواً و غرّتهمُ الحیاةُ الدّنیا .... *.


" رها کن کسانی را که دینشون را به مسخره و بازیچه گرفته ان و زندگی دنیا اون ها را


فریب داده " (70/انعام)

وبازهم تنهایی!

چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1391 11:23 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 8 نظر چاپ

تنهایی؛

واژه ای اشنا

گاهی معرفت نسبت به انسانها حتی نزدیکترینها باعث این احساس میشه ..

گاهی غرق در مشکلات میشی و تنهاییت رو می بینی..

گاهی با وجود همه کسانی که باید باشند تا تو تنها نباشی احساس غریبگی می کنی کسی تورو نمی فهمه کسی لمست نمیکنه کسی حست نمی کنه به حرفات به دغدغه هات به نبودها و بودهات می خندن میگن از بی دردیه  میگن حالت زیادی خوشه میگن ناشکری میکنی ..

گاهی از گناهی که کردی پناه به تنهایی میبری ازخودت  و ازهمه فرار میکنی و تنها جایی که درش احساس غربت نمیکنی تنهاییه..

اما گاهی هیچ کدوم اینا نیست یعنی هست اما انقدری شدی که سنگینی شون رو احساس نکنی دلت میخواد تنها باشی تنهای تنها حتی عزیزترینت که به وجودش دلخوشی تنها دلخوشیته هم نباشه تو باشی و تنهایی

تنهایی که خودتی و روحی خسته از این جسم و این فکر و این دنیا

اما نه یکی دیگه هم هست

کسی که اگر نبود تو این تنهایی ارامشی نبود اصلا میخوای تنهاباشی که درکش کنی که بار دیگه خیالت اسوده بشه که هست ....!

او هست که دلم برای تنهایی بی قراری میکنه او هست که امیدم به ارامش در تنهاییه او هست که میخوام تو تنهایی دوباره لمسش کنم حسش کنم نگاهم کنه دستی به صورتم بکشه  او هم منو حس کنه چون میدونم از باهم بودن چقدر لذت میبره  گرمای دستش  وجودمو بگیره داغی نگاهش دلمو روشن کنه  امیدم بده به اینکه ببین هستم همیشه هستم حتی وقتی تو داری خودتو واسه تنها شدنی دوباره مشغول میکنی ...

تنهایی رو با بهترین های دنیا عوض نمی کنم در تنهایی تو هستی لذت با تو بودن هست فکر هست  درک هست  درد هست  درد دیدن و فهمیدن  درد درد دیگران هست درد تنهایی دیگران هست درد رشد هست و انسانیت و...

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز تو هستی ای تنها ترین تنها.

زن عشق می کارد کینه درو می کند ...

جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 10:57 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 13 نظر چاپ

زن عشق می کارد کینه درو می کند ...

تقدیم به تمامی زنان دریا دل جهان


http://s2.picofile.com/file/7186923117/www_nafasehabs2_blogsky_com_The_Woman_.pps.html

نوشته ای برای تو!

دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390 11:54 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 9 نظر چاپ

این نوشته برای توست!

به یاد توست!

به نام توست!

با سرآغازی به نام الله!

و چه زیباست دوست داشتن در سراشیبی غوص در میان دریایی از محبت!

و زیباتر،پرتاب تو با فشار حجم سنگین این دریا به آسمانی از عشق و دوستی!

و من اینگونه محبت خویش!

دل خویش!

و نظاره ی خویش بر تو دارم!

باش!

بایست!

و نظاره کن دوست داشتن های مرا!

که در پشت دیوارها نیز محبوبی!

در دوری ها و فراقت!

برای همیشه ای!

نه یک لحظه!

و من باز می گویم!

که ای یار!

بودنت مایه ی زندگیست!

دوست داشتنت سرمشق بندگیست!

و من خوش بنده ای هستم به بارگاه عاشقی!

مرا بپذیر!

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق!

شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1390 01:02 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 9 نظر چاپ

  پاسخ

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،


ادامه مطلب ...

سلام فاحشه!

پنج‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1390 01:44 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 11 نظر چاپ

سلام فاحشه!  

تعجب کردی!؟...  

میدانم  اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!  

اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام. راستی روسپی! ا...ز خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ...... غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است!! بفروش ! تنت را حراج کن.. من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان! شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین! شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی!! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه!… دعایم کن!!  

 

ف.ف 

دوستی!

یکشنبه 12 تیر‌ماه سال 1390 04:57 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 10 نظر چاپ

  

دوست تقدیر گریززناپذیر ماست.برادر خواهر دخترخاله و پسر عمو نیست که اش کشک خاله باشد!

دوستی انتخاب است.انتخابی دو طرفه که حد ومرز و نوع ان بوسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف میشود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهمتر انکه میتوانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.با دوستانمان میتوانیم درددل کنیم و مهمتر انکه میشود درددل هم نکرد و بدانیم که میداند.

از دوستانمان میتوانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم.

واگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

به دوستانمان میتوانیم بگوییم:"امشب بیا خونه ما دلم گرفته" و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم:"امشب نیا حوصله ندارم."

با دوستانمان میتوانیم بخندیم,میتوانیم گریه گریه کنیم,میتوانیم رستوران برویم و غذا بخوریم,میتوانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم,میتوانیم شادی کنیم میتوانیم غمگین شویم,میتوانیم دعوا کنیم.

میتوانیم در عروسی خواهر و برادرش لباسهای خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر برادر خودمان است.اگر عزیزی از عزیزان دوستمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم,میتوانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم:"پاشو بیا اینجا" و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم:"حرف نزن فقط بیا" و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی امد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.

با دوستانمان میتوانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.  

 

  

عشق جون گرفته!

پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390 07:41 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 7 نظر چاپ

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بودباید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم...


ادامه مطلب ...

و...!

سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 11:35 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 16 نظر چاپ

 ای نگاهت نخی از مخمل واز ابریشم  

    چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم 

            به تو آری،به تو یعنی به همان منظر دور 

                 به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور 

                         به همان سایه همان وهم همان تصویری 

                                 که سراغش زغزلهای خودم می گیری 

 به همان زل زدن از فاصله دور به هم 

           یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم 

                 به تبسم به تکلم به دل آرایی تو  

                     به خموشی به تماشا به شکیبایی تو 

                            به نفس های تو در سایه سنگین سکوت 

                                 به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت 

 


ادامه مطلب ...

یادمن کن!

جمعه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1390 09:57 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 5 نظر چاپ

زدرد من بسوزد سینه تو  

            شود غمگین دل بی کینه تو

                     نباشد تا به چشم خود ببینم

                               غبار آلوده آن آیینه تو

                                            هر کجا رفتی پس از من

                                                       محفلی شاد است و روشن

                                                                                              یاد من کن

 هر کجا دیدی به بزمی

                       عاشقی با لب گزیدن

                                                  یاد من کن

                                                     هر کجا سازی شنیدی

                                                                 از دلی رازی شنیدی

                                                                              شعر و آوازی شنیدی

                                                                                           چون شدی گرم شنیدن

                                                                                                وقت آه از دل کشیدن

                                                                                                       یاد من کن.... 

وقتی ست کلماتی اشغالم کرده!! 

 تنهایی!        دنیای ناعادل!        انسانهای خودخواه!           دوست!              تقدیر!          درد!      

و در آخر گذاشتن و گذشتن!          شاید واقعا باید گذاشت و گذشت!!!           

                                      

عیدانه!

دوشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1390 06:22 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 8 نظر چاپ

با سلام و آرزوی توفیق برای همه ی دوستانی که در مسیر معینی از زندگی گام برمی دارند و به گونه ای شفاف تر اینکه هدفمند زندگی می کنند .سال 89 ...


ادامه مطلب ...

ومن آیت پروردگارم!

پنج‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1389 06:36 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 26 نظر چاپ

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....


ادامه مطلب ...

میخواهم فاحشه شوم!

سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1389 05:19 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 12 نظر چاپ

  

از زبان معلم یک دختر بچه دانش آموز (10 ساله): مسلماً این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم «می‌خواهید در آینده چه کاره بشوید. الگوی شما چه کسی است؟» و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید. انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزارها بار تکرار شده اند، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده که بطورمثال میتوان این رشته ها را نامبرد:


ادامه مطلب ...

و...!

سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 06:16 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 26 نظر چاپ

 

 

 هرجا چراغی روشن،از ترس تنها بودن 

                                         ای ترس تنهایی من،اینجا چراغی روشن...

وتنها وجود توست، 

                           که تسکین تنهایی این  

                                                          روزهای پر درد من است...  

خیال تو خوب است،خیال تو پاک است و معصوم...

درد دل!

سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1389 10:41 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 10 نظر چاپ

...  

... 

چو ناکس به ده کدخدایی کند
                        کشاورز باید گدایی کند
                               به یزدان که گر ما خرد داشتیم
                                                 کجا این سر انجام بدداشتیم...


ادامه مطلب ...

مرغ سحر ناله سر مکن !

پنج‌شنبه 18 آذر‌ماه سال 1389 03:20 ب.ظ نویسنده: نفس نظرات: 15 نظر چاپ

 

 مرغ سحر ناله سر مکن

                دیدگان خسته تر مکن

                        ما ز آه و ناله خسته ایم

                                   ما غمین و دل شکسته ایم

                                                     گوشمان ز ناله کر مکن

                                                                                  ناله سر مکن


ادامه مطلب ...

آن ها از فکر تو می ترسند!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:51 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 8 نظر چاپ

     آن ها از فکر تو می ترسند... 

  


ادامه مطلب ...

و...!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:48 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 7 نظر چاپ

 

خیال تو خوب است ،

خیال تو باد است و باران،

خیال تو دریا،خیال تو موج است،

خیال تو مانندعطر خوش و ناز گلهای نرگس عجب دلپذیر است،

خیال تو ما را به رویا،نه،خیال تو جان را به اوج شعف می رساند،

خیال تو خوب است،خیال تو پاک است و معصوم ،

خیال تو ماننددیوان حافظ پر از شعر ناب است،

خیال تو دل را به معنای عشق حقیقی به معنای لبخند،

به عطر خوش سیبها می رساند،خیال تو آرامش روح و جان است،

خیال تو این،نه،خیال تو آن است...

نفس سبز!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:46 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 0 نظر چاپ

 

سبز نفس! 

 

در فراسوی همه باور ها

همه گلهای امید

                   بوی خوفی  پیداست

چه کسی  می زندم نیش ؟

شهر نیم سوخته ام   ،  آی دلم

به نوای  تو لبم  تر

                       به  نسیمت جانم

به کدامین نفس  سبز تو  دل بندم   باز ؟ !

گرچه خاکستر  سردت کردند

در فراسوی همه باور ها

                            همه ء نیش  هراس

گل امید مرا  سبز  بدار  .

خودخویش!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:45 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 0 نظر چاپ

تنهایی ام؛

تنهایی ام در هم ریخته؛

آنچه باروی استوار نفوذناپذیرم بود!! 

.. 

.. 

تو که به من گفتی حساس شدی! (ای یلدایی نگهبان سکوت)  

تو که به من گفتی دچار تناقض شدی! (ای سبزاندیش که خود را محکوم به آزادی میدانی) 

تو که به من گفتی گم کرده ات را در خودت پیدا کن این تویی که گم شدی! (ای تویی که می نویسی برای هیچ)

تو که به من گفتی نمی مانی٬نه خود و نه خاطره ات٬سهل گیر! (ای هنرمند که استاد هنر تو را آفرید٬یکماه و نیم استراحت کرد و آنگاه بهار را) 

تو که برایت همچون بتی از مهربانی و محبت سرشار بودم٬که گلایه از سکوتم داری! (ای پاییزی) 

و تو ٬تو که به من گفتی بازهم باختم٬تو که هرروز با عشق برای توزنده می شوم وهرشب با شکستنی چندباره خود را به خوابی نا آرام می سپارم! (ای  بی یار) 

و تو... 

و تو... 

 من کدامم؟ 

چه هراسی بالاتر از این که کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد؟ 

چه پریشانی بیشتراز این که کسی بیگانه هایی را در درون خویش به چشم ببیند که چنان با خود خویش در هم آمیخته اند و خود را همانند او نموده اند که اکنون نمیدانم خود درآن میان کدامم؟  

... 

بی تابی های من 

                            تناقض های من 

                                                       بی نظمی های من  

همه زاده این پریشانی ست. 

این حیرتی که امیدوارم تو و هیچیک از آنان که دوستشان میدارم بدان دچار نگردند...

و...!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:44 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 0 نظر چاپ

 

 

                     بوی باران تازه می آید،

                                                   نکند بوی چشم تر باشد!

...!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:43 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 0 نظر چاپ

تاول زده ست  

                    پاهایم 

                            چقدر راه به تو رسیدن  

در خواب هم... 

                        طولانیست !

 

مدتها...  

            کمی آنطرف تر 

               حوالی جاده های انتظار 

                  چشم به راهت بودم 

                                                                      ...نمی دانم 

                                                        راهت طولانی بود 

                                                            یا صبرم اندک 

                                                                                                                                           

                                                                                                                                             (علی محمدی)

خدای من!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:41 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 0 نظر چاپ

                   

توخودخواهی تو مغروری تو فقط خودتو میبینی، دل خودتو،تو.............

نمی دونم چی بگم !توکه از همه چی خبر داری، هر چی بیشتر هواسم بهت، بیشتر منو برای خودت میخوای،وای به حال من ، روزی که دلم جای غیر تو باشه ، آخه بی انصاف این همه اذیت فقط برای یه لحظه غفلت دل؟ 


ادامه مطلب ...

و...!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:38 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 0 نظر چاپ

 

 

 گاه آرزو می کنم 

می توانستی چند صباحی چون من باشی... 

بیندیشی آن چیز که من می اندیشم؛ 

ببینی آن چه من می بینم؛ 

احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم؛ 

دریابی آشفتگی ـ ترس ـ تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم؛ 

همه را یکباره و باهم. 

اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛ 

می توانستی ببینی دنیایم را؛ 

و عجیب که اغلب به تو می اندیشم..... !! 


ادامه مطلب ...

دیگر!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:36 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 0 نظر چاپ

 

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم.  

وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم.  

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.  

وقتی که او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من اغاز شدم.  

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن!


مشتی خاک!

یکشنبه 7 آذر‌ماه سال 1389 10:34 ق.ظ نویسنده: نفس نظرات: 0 نظر چاپ

 

سرتاپای خودم را که خلاصه میکنم ،می شوم قد یک کف دست خاک که ممکن بود یک تکه آجرباشد توی دیوار یک خانه،یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگ ریزه ،ته ته اقیانوس؛ یا حتی خاک یک گلدان ،خاک همین گلدان پشت پنجره...

یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت ،هیچ اسمی نداشته باشه وتا همیشه، خاک باقی بمانه، فقط خاک...


ادامه مطلب ...
start mp3 download from belly

world music mp3